شيخ ذبيح الله محلاتى

260

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

درست بنزد آن سلطان جبار آمد فرمود اى طيرتاط از خداى جهان آزرم كن كه او ترا جان داد و روزى نهاد او زنده بدارد و بميراند از اين اصنام كه كاردستى تو است چه برمىآيد اين اصنام هيچ سودى ندارند و دفع زيانى نتوانند كرد اين بتان را درهم شكن و ايمان به خداوند جهان بياور تا در هر دوجهان رستگار باشى طيرتاط برآشفت بالاخره او را بانواع عذابها تا چهارده مرتبه بقتل رسانيد و خداى متعال او را زنده كرد عاقبت فرمان داد كه او را در فلان چاه بيندازيد و سر او را محكم بنمائيد و آن چاه در يك فرسخى ايروان بود جرجيس را در آن چاه انداخته‌اند و چندانكه مار و عقرب بدست كردند در آن چاه ريخته‌اند جرجيس چهارده سال در آن چاه بماند و پيره‌زنى كه بر شريعت عيسى بود هر شبانگاه بر سر آن چاه شد گردهء نانى از شكاف آن سنگ براى جرجيس مىافكند مدتى بر اين گذشت طيرتاط جرجيس را ملاقات نكرد گمان كرد كه هلاك شده است و چنان افتاد كه روزى براى شكار بصحرا رفت عبورش بكليسائى افتاد كه چهل دختر عيسوى در آنجا اعتكاف داشت از قضا طيرتاط بدان كليسا آمد و آن دختران را بديد از ميانه دخترى كه ( هرب‌سيما ) نام داشت و او را صورتى چون شمس الضحى و بدر الدجى بود دل طيرتاط را بفريفت شيفتهء او گرديد خواست او را به شرط زنى بسراى خويش آرد چندانكه زر و مال و جواهر در كابين او مقرر كرد سودى نبخشيد و قبول زناشوئى او نفرمود و چون شب درآمد صاحب كليسا دختر را برداشته بكوهستان ايروان فرار كرد صبحگاه طيرتاط كس بطلب ايشان فرستاده هر دو تن را گرفته به شهر آوردند چون خبر گرفتارى ايشان به بزرگ كليسا رسيد بىدرنگ برخاسته با سى و هفت تن دختر راهبات از بهر شفاعت به شهر آمدند و در حضرت پادشاه آغاز ضراعت نمود آن سنگ‌دل گوئى كه در دست داشت و با او لعب مىكرد چنان به قوت بر سينه بزرگ كليسا بزد كه در حال جان بداد سپس رو كرد به پرستار ( هرب‌سيما ) گفت هرب‌سيما را از بهر نكاح من راضى